آترينآترين، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

موسیقی زندگی

برای مامان شهین عزیزم

امروز میخوام برای مامان شهین بنویسم که چقدر برای من و این دخمل زحمت کشیده   گاهی اگر تند شدم ببخش ............گاهی اگر تلخ شدم ببخش ..............گاهی اگر زدم و شکستم ان دل مادرانه را ببخش ........معصوم ترین مخلوق خدا .........روزها که در بطن خود رویایی میرویانم بیشتر از پیش به  تو  و خودم فکر میکنم چند ماهی نیست که  نیمه  ماد ر شدم  اما انگار بار یک عمر  به دوش میکشم.....چه ها به سرت امد تا به سامانم رساندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر ناسپاس بودم........اینها همان روزهایست که با من گذراندی و اینک تکرار مکررات و بازگشت همان روزهاست با این تفاوت که من این بار مادرم و کودکی در وجودم میرویدکه فردایش همان امروز من است .....
25 مهر 1391

اب نبات من و بابا علی

سلام عشق من و بابا جون ببخشید چند وقته نتونستم برات بنویسم عسلی مامان، جیگر مامان وای که چه هفته شلوغی داشتیم رفتیم با مامان شهین و خاله ساناز یک عالمه چیزهای خوشکل برات خریدیم عزیزم مبارکت باشه مامانی 91/7/21 رفتیم برات خرید دیگه مامان شهین یک عالمه برات لباسهای خوشگل یه جای سطل اشغال  ببعی یک عالمه چیزهایی که بعدا ازشون بتونی استفاده کنی خرید عسل مامان انقدر شیطون شدی که چی بگم هرشب بابا علی میگه خوابیدی میگم نه داری موج مکزیکی میای میگه دختر خوشکل من باید ساعت 10.30 بخوابه اما شما اصلا حرفش رو گوش نمی دی تا ساعت 12 بیداری فردا 26 هفتم تموم میشه میرم تو 27 هفته هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
25 مهر 1391

گل یکی یکدونه زندگیم

سلام عزیزم اگه بدونی مامانی از کی میخواد بیاد برای تو بنویسه اما وقت نمی شه خیلی دلم برات تنگ شده اما باز حدود یک دقیقه اون هفته اومدم یواشکی نگات کردم گلم امروز که 91/7/15شما دقیقا 25 هفته و 4 روزته دارم میرم تو 7 ماه ماشالله برای خودت خانومی شدی الهی دور سرت بگردم که تو اینقدر خانومی و مامانی رو اصلا اذیت نمی کنی برات یه خبر خوب دارم دیروز بابایی زحمت کشید من و مامان شهین و برد نمایشگاه که برای شما سیسمونی بخریم و فقط یه کفش مشکی و سه تا جوراب تونستیم بخریم از اون طرف هم رفتیم یافت اباد و سرویس تخت و کمد شما رو خریدیم انقدر تو لگد زدی به دل مامانی البته فدای سرت بعد مامان بزرگ جونی زحمت کشید و برای شما سرویس تخت و کمدتونو خرید الهی فدا...
15 مهر 1391

یه راز

عزیز دل مامانی یه رازی رو میخوام بهت بگم فدات بشم 6/16 امسال سالگرد ازدواج منو بابا علی هستش البته چون تو امسال تو دل مامانی هستی من میخوام از طرف من و شما یه کادوی خوشکل برای بابا جونی بخرم در ضمن اولین سالیه که سالگرد ازدواج ما سه نفره شدیم پس باید سنگ تموم بذاریم عزیزم فرشته کوچولوی من بابایی خیلی مهربونه تمام امید و زندگی منه ایشالله که سالهای سال سایه اش رو سر من و تو باشه عزیزم حالا بگو برای بابایی چی بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی بخریم که خوشحال بشه و من هم با افتخار بگم که اینو دخترت انتخاب کرده تو دعا کن تو دل مامانی هستی انقدر که پدر خوبیه برای تو یه همسر فوق العاده هم برای من بشه بعد دیگه با داشتن شما دو تا دیگ...
4 شهريور 1391

نفس مامانی

آنقدر میخواهمت که نبودنت را تاب نیاورم آنقدر پرم کرده ای که خالی شدن از تو کابوس ام باشد آنقدر هستی که نبودنت نیستم کند ذره ذره بر جسم و جانم چنگ انداخته ای و چنان با نفست خو گرفته ام که بی نفست نفس کم میاورم چیست این ترس بی تو بودن ؟؟؟؟؟ چیست این وحشت نداشتنت ؟؟؟؟؟؟؟ عشق است ؟؟؟؟ مهر است؟؟؟؟؟ یا ترس از حقارت وجودم است به هستی ات دل بسته ام یا خیال بودنت هستی خوشایند محبت تنها لحظه های مالکیتم لحظه های در من بودنت است هستی ام را سلول سلول میشکافی و در من نفوذ میکنی بالغ میشوی و دلم میریزد ، دلم میترسد لحظه زایشت را با ضجه جشن خواهم گرفت این شعر همش تقدیم به تو باد عزیزم،عمرم نفس زندگی من ...
4 شهريور 1391

گل زندگی من و باباش

سلام عشقم ، سلام عمرم ، سلام زندگیم قوربونت برم خیلی وقته که میخوام برات بنویسم اما واقعا وقت نمی شه یکم که مریض بودم اون هفته رفتیم سونوگرافی و اقای دکتر مهربون گفت که تو یه دختر خوشکل و مشکل هستی موش موشی کوچولوی زندگی من دختر ناز و عزیز من نفس مامانی واسه اون تکون خوردنت دلم ضعف رفت دیگه بزرگ شدی مامان جونی هی خجالت میکشیدی از اقای دکتر دستت رو میذاشتی رو چشمات و یک دستت هم میکردی تو دهنت مامان جونم اقای دکتر ازت فیلم گرفت ازت عکس گرفت که اگه بزرگ شدی نشونت بدم عزیزم جوجوی من، بابا علی چقدر خوشحاله از اومدنت فدات بشم گفت از خدا ممنونم که به من یه دختر خوشکل و سالم داد خیلی از این بابت خوشحال بود برات هم اسم انتخاب کرده بود آیلین که ...
1 شهريور 1391

وروجک مامان

عزیز دلم ، خوشکل مامانی،جیگر مامان ،شیرین عسل مامان فدات بشم عزیزم امروز تو دقیقا 11 هفته و یک روزته مامانی مبارکت باشه منم حالم از یکی دوهفته پیش خیلی بهتره در ضمن من و بابایی می خواهیم بریم دکتر که بهانه زندگیمو باز ببینم خیلی دلم برات از روزی که ندیدمت تنگ شده عشق مامان خوب به دل مامانی بچسب ،زود بزرگ شو انشالله اگر خدا بخواد 6 ماه دیگه اون صورت مثل ماهتو میبینم خیلی دوستت دارم هر روز بابا علی میگه مواظب بچه من باشیا منم میگم چشم صبحها که من سرکار میرم تو انقدر بچه صبوری که نمی ذاری تو محل کارم زیاد حالم بد بشه قوربونت برم بابا علی دیشب میگفت که من میخوام براش اسباب بازی بخرم ،لباس بخرم فقط بفهمم جنسیتش چیه اتاقشو براش درست کنم مبارکت ب...
13 تير 1391