آترينآترين، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

موسیقی زندگی

قندوعسل 11 ماهه

سلام عزیزم . خیلی دوست دارم گلم دیگه سر کار اینترنت دارم و میتونم تند تند بیام برات پست بذارم عسلم دیگه برای خودت خانومی شدی دیگه از اون حالت بچگیت در اومدی گلم خیلی شیرین شدی امروز دقیقا ١١ ماه و ٦ روزته (٢٤/٩/٩٢) امروز مامان شهین میگفت دراز کشیدی روی زمین و شیشه شیرت هم دستت داری کارتون میبینی گلم وای که چه دختری داریم ما من و بابا علی به تو افتخار میکنیم اما من یه کوچولو بابا علی رو از تو بیشتر دوست دارم البته ناراحت نشی ها دروغ گفتم دو تاتونو دوست دارم نمی تونم بگم که کدومتون رو بیشتر دوست دارم شما دوتا عزیزهای من هستید یک کمی از کارات بگم نی نای نینای میکنی با هر اهنگ و عاشق تبلیغی یعنی اگه تبلیغات باشه هیچ حرفی رو نمی...
24 آذر 1392

جوجوی مامان

نمیدونم چی برات بنوبسم فقط اینو میدونم که فدرت خدا رو تو ثانیه ثانیه زندگیم احساس میکنم و خدا رو شاکرم که یه هدیه دوست داشتنی مثل تو به ما بخشید امید وارم که لایق این هدیه باشیم داری میری تو هشت ماه اما همچنان بیدندونی مامانی البته فدای سرت خیلی شیرین شدی دیگه از دیروز بای بای کردن  رو یاد گرفتی چهار دست و پا هم میری و اون چیزی که بخوای رو به دست میاری بعد اولین کلمه ای که گفتی بابا بود و دومین کلمه ددددد  یه وقتهایی دلم میخواد انقدر محکم فشارت بدم که تلافی این همه سال که نبودی در بیاد اما دلم نمیاد چقدر زندگی با تو قشنگه یعنی وقتی که هستی ساعت و دقیقه معنی خودشونو از دست میدهند ...
15 شهريور 1392

فندوق مامانی

اترین جونم فقط خدا میدونه که هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشم مامانی خدایا شکرت انقدر با مزه شدی که دوست دارم بخورمت این روزها نمیدونم چرا اینقدر دلتنگم خیلی ناراحتم بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه دلم یه مسافرت یا  یه عروسی میخواد تا از این حال و هوا در بیام راستی من یک هفته دیگه باید برم سر کار که اعلام کردند مرخصی زایمان نه ماه شده حالا نمیدونم چه پیش میاد از اینها هم بگذریم مامان شهین رفته دبی میخواد برای شما یک عالمه چیزهای خوشمل بیاره مبارکت باشه مامان جون البته تو این گرونی اگه بتونه اصلا چیزی بیاره بعد هم دهم تیرماه هم مامان هایده میره المان خدا پشت و پناه همه مسافر ها باشه دیگه از کجا برات بگم چقدر دوست د...
25 خرداد 1392

ثمره عشق

عزیز دل مامانی تو اومدی تو زندگیمو شدی دنیامو عشقمو روزمو شبمو نفسمو همه چیزم باورم نمیشه که دو سه روز دیگه میری تو شش ماه ببخشید که خیلی وقته که نیومدم دسترسی به اینترنت نداشتم گلم اما قول میدم که زود به زود بیام داستان از اینجا شروع شد که شما 18/10/91 ساعت 12:40 در بیمارستان کسری زیر تظر خانوم دکتر سلطانی پا به این دنیا گذاشتی و مارو غرق در خوشبختی کردی دقیقا روز تولد بابایی اومدی شیطون اسمت هم شد (اترین)یعنی ثمره عشق چه قدر اسمت هم به صورت زیبات میاد  همیشه یک عالمه حرف تو دلم هست که برات بگم مامانی اما نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم مثل خاطره زایمان مثل روز مادر مثل روز تولدم مثل دلتنگیهام شاید یک روزی بگم دختر گلم شاید...
14 خرداد 1392

میوه زندگی من و بابا جونش

عزیزم فقط خدا میدونه که من چقدر برای دیدنت لحظه ها رو میشمرم ببخشید اگه خیلی کم میام و برات مینویسم اما تو باید بدونی که لحظه ها رو فقط به شوق تو سپری میکنم (همین الان هم که دارم مینویسم داری تو دل مامانی تکون میخوری فدات بشم )امروز ٩١/٩/١٨ و من دقیقا یک ماه دیگه اگه خدا بخواد میبینمت وای برای اون روز دارم لحظه شماری میکنم خدا خیلی به من لطف کرده که شما رو به من داده خدایا بابت تمام نعمتهات ازت ممنون هستم من الان خوشبخت ترین ادم روی زمین هستم خدا دیگه همه چیزو برام تموم کرده بی نهایت شکرت دختر خوشکلم روز اول که خدا تو رو انداخت تو دل مامانی هیچ وقت فکر نمی کردم که یک روز بیام و برات بنویسم که من یک ماه دیگه میبینمت برام مثل خواب و خیال بود...
18 آذر 1391