فندوق مامانی
اترین جونم فقط خدا میدونه که هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشم مامانی خدایا شکرت
انقدر با مزه شدی که دوست دارم بخورمت
این روزها نمیدونم چرا اینقدر دلتنگم خیلی ناراحتم بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه دلم یه مسافرت یا
یه عروسی میخواد تا از این حال و هوا در بیام راستی من یک هفته دیگه باید برم سر کار که اعلام کردند مرخصی زایمان نه ماه شده حالا نمیدونم چه پیش میاد
از اینها هم بگذریم مامان شهین رفته دبی میخواد برای شما یک عالمه چیزهای خوشمل بیاره مبارکت باشه مامان جون
البته تو این گرونی اگه بتونه اصلا چیزی بیاره بعد هم دهم تیرماه هم مامان هایده
میره المان خدا پشت و پناه همه مسافر ها باشه
دیگه از کجا برات بگم
چقدر دوست دارم زود زود بزرگ بشی که من هم یه انیس و مونس توی زندگیم داشته باشم البته خدا
سایه بابا علی رو از سر ما کم نکنه اما خوب اون یه مرده و هزارتا مشکلات بیرون داره
پس نو کی برزگ میشی فدات بشم میدونم که زمان زودتر از اونی میگذره که فکرشو میکنم
امروز با هم رفتیم پیاده روی خیلی خوش گذشت بابا مردم ول کن تو نیستند هی میگن خانوم یک دقیقه
میدین به من خوب این هم از معایب دختر خوشکل داشتنه دیگه


فندوق مامانی
